|
هر چه دله تنگت می خواهد بگو
|
رگ هر دو دستش را
با همان تیغی
که گهگاه
بالای ابروهایش را مرتب می ساخت
زد ،
لحظه ها لفظ
یک مادری مجرد
را برایش
شمارش می کرد .
یک شب
بهاری زمستان زده
بی همه چیز
او در یکی از روزها به دنیا آمد.
پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی به عنوان کارگر مشغول کار شد.
او رئس حذب کارگری شد.
او همواره حقوقش را پس انداز می کرد.
او به سرمایه گذاری علاقه داشت
همانطور که به تجارت علاقه داشت.
او سهام چند شرکت تجاری را خرید.
او یکی از ثروتمندترین مردم دنیا شد.
او در یکی از روزها مرد.
تا جنون
فاصله ای نیست
از اینجا که منم
شروع من با دیگر شروع ها فرق دارد
بنام
خداوند
نامهربان