تبليغاتX
و حرفی دیگر...
هر چه دله تنگت می خواهد بگو
 

 

 

رگ هر دو دستش را

با همان تیغی

که گهگاه

بالای ابروهایش را مرتب می ساخت

زد ،

لحظه ها لفظ

یک مادری مجرد

را برایش

شمارش می کرد .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:27  توسط سینا  | 

 

 

 

یک شب

بهاری زمستان زده

بی همه چیز

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 0:38  توسط سینا  | 

 

 

 

او در یکی از روزها به دنیا آمد.

پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی به عنوان کارگر مشغول کار شد.

او  رئس حذب کارگری شد.

او همواره حقوقش را پس انداز می کرد.

او به سرمایه گذاری علاقه داشت

همانطور که به تجارت علاقه داشت.

او سهام چند شرکت تجاری را خرید.

او یکی از ثروتمندترین مردم دنیا شد.

او در یکی از روزها مرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط سینا  | 

 

 

 

 

تا جنون

فاصله ای نیست

از اینجا که منم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 1:28  توسط سینا  | 

 

 

 

شروع من با دیگر شروع ها فرق دارد

بنام

خداوند

نامهربان

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 21:26  توسط سینا  |